انتظار
انتظـــــــــــــــــــار لحظه هایت بیقـــرارم می کند
تاســـــــکوت چشم هایت تـــار ومــــارم می کند
آن هــــــــــجوم لحظه های سربی و دود وسراب
هی میــــــان این در و دیــــــوار خـــوارم می کند
در نبودت می نشینم پیش پــــــــــای پنجـــــــره
صحبت دل می کنم امــــــــا کنـــــــارم می کند
با نبود و غربتت تنــــــگ نفس می گــیـــــــرم و
تا طــــــنـاب انتــــــــظارت رو به دارم می کند
درد و داغی دارم و چون کوه می ریزم به خویش
عــــا قبت آتشفشـــــــان درد کــــــــارم می کند
........................................................................................
سهراب بیا که من و تو مشترک یک دردیم........
هر دنبال قایقیم تا برانیم به آبی ها............
تو به روی آب ومن به روی موج دست های پریشان .........
تو به شهر آبی پشت دریا ها و من به آبی اسمان
همچنان خواهم راند.........
چرا که دست های نا امیدی برکه های مهربانی ما را آلوده اند..........
سهراب بیا..... بیا که من وتو مشترک یک دردیم
نمی بینم دگـــــــــــــر اینجا پیام آشنایی را
به درد خستگــــــــــــی ها التیام آشنایی را
بیا امشب که بنشینیم و از دلها جدا سازیم
تمـــــــام واژه های بی کــــــــلام آشنایی را
بیا از نو میان خــــــــــــــاطرات کودکی هایم
که بنویسم ســـــر مشقی بنام آشنایی را
تو رفتی تا که من تنها به غربتهای شب گویم
بنــــــــام تو به یـــــــــاد تو سلام آشنایی را
ولی من تا سحر گشتم به دنبال خیـــال تو
نبودی خط زدم بی تــــو تمــــام آشنایی را
سلام دوستان عزیز
به زودی با شاعرانه های جدید می آیم
دارم خیال قصه ی دریا شدن ولی
قایق مرا نمی بردم سوی تو پری
امشب بیا به خلوت من سر بزن پری
امشب بیا برقص وبی انداز روسری
عمری دلم به خاطر دریا شدن نشست
حتی نشد که بگویم به خاطر پ پر......
در اوج شعر های منی ای غروب سرخ
یعنی که از تمام غزل های من سری
یعنی که از نگاه تو لبریز بودنم
یعنی که ازتمام کسم مهربانتری
دستی به پنجره ها می کشم که تا
آهسته وا کنم به سمت نگاهت دری
امشب تو را به خلوت خود می برم پری
با یک غزل تا به دلم ایمان بیاوری
................................................................................
دوست دارم
دوست دارم چون عسل نوشت کنم
چون عروسی تازگـــی پــوشت کنم
دوست دارم تـــا تو را در صحن عشق
با لبـــالب یــــک شب آغـــوشت کنم
.....................................................................................................
بانوی نور
بگذار که بر خستگی ات گریه کنم
بر آن همه آشفتگی ات گریه کنم
بگذار که با زخم دل وحسرت و آه
عمری به غم زندگی ات گریه کنم
آهسته گذشت و روح بی تابم برد
آن حجم سحر که رو به مهتابم برد
آن مرد که نیمه شب مرا تـــابم داد
تاخاطره های کودکی،تابم........برد
بردم لب رودی و نشاندم بـا عشق
تا ســــاحل دریای خـــــدا آبــــم برد
آنگاه به سوی ســــــــــادگی افتادم
آهسته به آغوش خدا خوابـــــم برد
ایـنک کــه شبم به انتهـــــا رو کرده
افسوس که تصویــــر مرا قابــــم برد
خاضع چو شو ی به دل نگــــــاهت دارند
در یک شب بی ستــــــــــاره ماهت دارند
در صحنه ی سخت تن به تن چون شاهی
در صفحه ی شطـــــــــــــــرنج نگاهت دارند
با غربت خود دل مرا جـــا مگذار
بر خاطره های سبزمان پا مگذار
میری به سفر برو خدا حافظ تو
اما به میان من و خود تا مگذار
فرصت بده تا به قلب تو رو بکنم
آن عطر پریشـــان تو را بو بکنم
فرصت بده تـــا بـرای تکرار نفس
این عمر دل و هدیه به بانو بکنم
در حق تو..........
با دیده ی اشک خاکروبی کردم
در محضر عشق پای کوبی کردم
با اینکه مرا همیشه رنجم دادی
با این همه حـــال باز خوبی کردم
عمری به دل خسته ی من سر نزدی
حتی به در خــــــانه ی من در نـــــزدی
نفرین به تو ای عشق که بعد از مرگم
حتی به ســـــر مــزار من سر نـــــزدی
به دوستم حسین
با اینکه دلـــم لــــــک زده بر دیـــدارت
بر دیده ی خسته ی به شب بیدارت
اینبار بیـــــــــــا شکستگی را بــــــردار
از دوش همیشه خسته ی تبــــدارت
گفتی که خدا حافظ ودل طرد نشد
رفتی ونگفتی که دلـــــم مرد نشد
با این همه غصه ی ندیدن چه کنم
ای عشق بیا تا که دلــم سرد نشد
اینبـــــــــــار درون کوچه هـــا داد بزن
فریــــاد به اشکی که شب افتاد بزن
با بغض شکسته در خودم غرق شدم
گرمم شده ای شعر مـــرا بــــــاد بزن
آتش به دل خسته ی پرپرشده افتاد
سوزی به هوای دیده ی تر شده افتاد
وقتی که تن دلهره ی روشن مهـــتاب
بر جسم همیشه سبز بی ــسر شده افتاد
شهر من بــا شعر گفتن ها در اوج
شهر من عرفانی از دریــــــا و موج
شهر من شهر دوبیتی گوی عشق
شهر فایـــز در دو بخش خور و موج
شهر یخی
بر چهره ی این شهر یخی جار بزن
این بغض شکسته ی مرا دار بزن
یک شب تو بیا داغ مرا با خــر خود
با حوصله تا پیش خدا بــــــار بزن
امام حسین(ع)خطاب به حضرت ابولفضل(ع
برخیز تو ای یار وفــــــــادار حسیـن
برخیزو ببین این همه اصرارحسین
برخیز به کوری دو چشم دشمن
یک بار دگر باش علمــدار حسین
درمقام حضرت ابولفضل(ع)
از هیبت تو کوه وکمـــر تا شده اند
از نام تو هر پیـــر وجوان پا شده اند
با اینکه به دستان تو شمشیر زدند
دستان خدا در تو شکـــوفا شده اند
زخم زبان
دیوانه شدم بس که زدی زخم زبان
تا کی دل خسته ی مرا تـــاب توان
بگذار که تا لــــــــحظه ای آرام شود
هی قلب مرا این ور وآن ور مکشان
برو.....؟؟؟
گفتم که مرا به حال خود وا بگــــــذار
بر خاطره های سبـــــــــزمان پا بگـــذار
دیدم که دلت راضی اینکــــــــــار نشد
پس جرعه ای از عشق خودت جا بگذار
دلـــــــــــم هوای سفر دارد این بار با تو
دوست داری که.که با من بیایی آیا تو
برویم سمت فضــــــــای شفاف آبی ها
سفر کنیم با خیـــــــــــال مشترک تا تو
بچینیم دوباره روی میز نگــــــــاهی از تو
ببین چقدر هـــــــوای تو دارم امـــــــا تو
چه بوی عطر خوشی را احساس می کنم
واین عطــــــر خبری میدهد که گویـــــــــــــا تو
با این وجود بــــــرای تو بلیط گرفتـــــــــــه ام
و پــــــر می کنم چمــــدان تو را حتی تو
بدرقه ی عشق
یک شب از حضور خودم سیر میشود.....میدانم
آهسته به یاد تو تکثیــــــــــــر میشود.....می دانم
یک شب از تمام خودم ســـــرد میکشد به کنــــار
پیوسته گوشه ای سرازیـــــر می شو د....می دانم
گاهی به هوای تو می رود به کــــــــــرانه ی دور
آهسته به سوی تو تبخیـــــــــر می شود.....می دانم
گاهی با شروع غزل در خودم ســـــــــــــبز میشود
گاهی با خیــــــال تو زنجیــــر می شود ....می دانم
کاش آن شب نرسد آن شب به سرانجــــــــــام طتوع
میدانم .میدانم که دلم پیـــــــــــــر می شود.... می دانم
با آه ویک نگاه بدرقـــــــــــــــــــــــه ات می کنم ولی
دوباره از چشمم ســــــــرازیــــــر می شود..... میدانم
در ازدحـــــــــام هوای غریبـــانه ای عــا قبت
روی سنگ مــزارم تعبیر می شود ......میدانم
آن لحظه های همیشه تکـــــــــرار کردن عشق
حالا در خـــــــــاطره ها تصویر میشود................
درد می کشم درد می کشم درد
طر حی سفید از یک مرد از مرد
هر شب به خیالم زوج می شونـد
قـــــــــاب تنها یی و روز های فـــرد
آرام روی میـــــز تکــــــان می خورد
این چای دلتنگی و این چای سرد
فـــــــردا دو بــــــــــاره ازدواج می کند
آشفتگی هـــــای آن مـــرد شبگرد
تا کی انتظــــــــار در صفحه ی سفید
پس کجاست جا قــــــدم های آن مرد
من مانــــــــده ام و یک خیــــــــال تهی
با یک طــرح سفید یک چای ســرد
هـــــوای سربی وخاکستــر دود
طنین شعـــر من سردو مـه آلـــود
هجوم لحظه هــای وحشی درد
و دنیا یی چه بی رنگ وچه محدود
کسانی که طبیعت قــــاب کردند
میـــــان واژه هــای گنــگ و مسدود
خدا یا آنچه دیدم ســـــادگی بود؟
که می شد گوشه ای آهسته نا بود؟
ولی ای کاش بغزم طــاقتی داشت
نمی شد عقده اش این گــونه مفقود
ترنم های سفید
عمر اگر وقت دهد تا که به جا یی برسم
دوست دارم زسکوتم به صدا یی برسم
من که با غربت شب ســـــر نهانی دارم
شاید از غربت شبها به رها یی برسـم
من که با اشک سکوتم به تو محتاج شدم
چه شود کز پی اشکم به شفــــا یی برسم
یا که چون رود در این بستر خا موش سکوت
با طنیــــن نفسی تــــــازه به جایــــــی برسم
یا که در بستر مرداب دلــــــم دفن شــــــــوم
یا که با حجم سکوتم به صدایی برسم
