وما عشق را برای زیستن آفریدیم تا انسان به تکامل دست پیدا کند
و گاهی چه قدر شاعرم................ در کوچه پس کوچه های شعر م نیامدی تا شاعرانه های خودم را تقدیم چشمهای عاشقت کنم باز هم مثل همیشه انتظار در من و چشم دوختن با من نمی دانم تا کدامین صحنه ی ایثار ها ی ها ی گریه های سکوتم بر بلندای نفسهای گرم تو چیره خواهد شد وتو هنوز در هنوز هایی و من در بعد بهت نگاهت هنوز در هنوزهام و تو شروع میشوی با من همراه قالی قشنگ خانه ی مادربزرگمان من و تو بادست های سبز مادر بزرگ قصه ها شروع می شویم با هم و با سکوت عاشق می شویم با سکوت زندگی میکنیم و با سکوت ......... بگذریم چرا که در نهایت تنها خاطره ی ما حضور سبز تو ومن در خلاصه ی خوبی هاست.....ادامه دارد صحنه ی ایثار از هیبت تو کوه و کمر تا شده اند با نام تو هر پیر و جوان پا شده اند با اینکه به دستان تو شمشیر زدند دستان خدا در تو شکوفا شده اند . . . فرصت رهایی فرصت بده تاشاعر چشمان تو باشم یک شب غزلی سازم و مهمان تو باشم دیوانگی ام را بگذارم به مداری دلبسته و سر گشته و حیران تو باشم در صحنه ی دلتنگی خود خیره به بازی یک لحظه تماشا چی پایان تو باشم چون شاعری از حنجره ی شرقی فردا فریاد کنان در شب پنهان تو باشم آزادگی ام را بفروشم به نگاهی با طرح قفس داخل زندان تو باشم من شاعر شب های پریشانی ام اما بگذار که اینبار پریشان تو باشم تند ش نور امید که دریا زده بر ساحل من زنده شد روح حقایق به فضای دل من من ندانستم و در بی خبری خوابم برد حیف آن عمر هدر رفته ی بی حاصل من هرچه کردم که رسد بوی گل از باغ به من وای دیدم که خود من شده ام حایل من هر چه از عمر من و زندگی ام شدتاراج عیب کس نیست بجز سادگی باطل من ای تن خسته ی از آتش شب بر گشته صبح برخیز و بچین یک به یکی پازل من انتظار انتظـــــــــــــــــــار لحظه هایت بیقـــرارم می کند تاســـــــکوت چشم هایت تـــار ومــــارم می کند آن هــــــــــجوم لحظه های سربی و دود وسراب هی میــــــان این در و دیــــــوار خـــوارم می کند در نبودت می نشینم پیش پــــــــــای پنجـــــــره صحبت دل می کنم امــــــــا کنـــــــارم می کند با نبود و غربتت تنــــــگ نفس می گــیـــــــرم و تا طــــــنـاب انتــــــــظارت رو به دارم می کند درد و داغی دارم و چون کوه می ریزم به خویش عــــا قبت آتشفشـــــــان درد کــــــــارم می کند ........................................................................................ سهراب بیا که من و تو مشترک یک دردیم........ هر دنبال قایقیم تا برانیم به آبی ها............ تو به روی آب ومن به روی موج دست های پریشان ......... تو به شهر آبی پشت دریا ها و من به آبی اسمان همچنان خواهم راند......... چرا که دست های نا امیدی برکه های مهربانی ما را آلوده اند.......... سهراب بیا..... بیا که من وتو مشترک یک دردیم نمی بینم دگـــــــــــــر اینجا پیام آشنایی را به درد خستگــــــــــــی ها التیام آشنایی را بیا امشب که بنشینیم و از دلها جدا سازیم تمـــــــام واژه های بی کــــــــلام آشنایی را بیا از نو میان خــــــــــــــاطرات کودکی هایم که بنویسم ســـــر مشقی بنام آشنایی را تو رفتی تا که من تنها به غربتهای شب گویم بنــــــــام تو به یـــــــــاد تو سلام آشنایی را ولی من تا سحر گشتم به دنبال خیـــال تو نبودی خط زدم بی تــــو تمــــام آشنایی را سلام دوستان عزیز به زودی با شاعرانه های جدید می آیم دارم خیال قصه ی دریا شدن ولی قایق مرا نمی بردم سوی تو پری امشب بیا به خلوت من سر بزن پری امشب بیا برقص وبی انداز روسری عمری دلم به خاطر دریا شدن نشست حتی نشد که بگویم به خاطر پ پر...... در اوج شعر های منی ای غروب سرخ یعنی که از تمام غزل های من سری یعنی که از نگاه تو لبریز بودنم یعنی که ازتمام کسم مهربانتری دستی به پنجره ها می کشم که تا آهسته وا کنم به سمت نگاهت دری امشب تو را به خلوت خود می برم پری با یک غزل تا به دلم ایمان بیاوری ................................................................................ دوست دارم دوست دارم چون عسل نوشت کنم چون عروسی تازگـــی پــوشت کنم دوست دارم تـــا تو را در صحن عشق با لبـــالب یــــک شب آغـــوشت کنم ..................................................................................................... بانوی نور بگذار که بر خستگی ات گریه کنم بر آن همه آشفتگی ات گریه کنم بگذار که با زخم دل وحسرت و آه عمری به غم زندگی ات گریه کنم آهسته گذشت و روح بی تابم برد آن حجم سحر که رو به مهتابم برد آن مرد که نیمه شب مرا تـــابم داد تاخاطره های کودکی،تابم........برد بردم لب رودی و نشاندم بـا عشق تا ســــاحل دریای خـــــدا آبــــم برد آنگاه به سوی ســــــــــادگی افتادم آهسته به آغوش خدا خوابـــــم برد ایـنک کــه شبم به انتهـــــا رو کرده افسوس که تصویــــر مرا قابــــم برد خاضع چو شو ی به دل نگــــــاهت دارند در یک شب بی ستــــــــــاره ماهت دارند در صحنه ی سخت تن به تن چون شاهی در صفحه ی شطـــــــــــــــرنج نگاهت دارند با غربت خود دل مرا جـــا مگذار بر خاطره های سبزمان پا مگذار میری به سفر برو خدا حافظ تو اما به میان من و خود تا مگذار فرصت بده تا به قلب تو رو بکنم آن عطر پریشـــان تو را بو بکنم فرصت بده تـــا بـرای تکرار نفس این عمر دل و هدیه به بانو بکنم در حق تو.......... با دیده ی اشک خاکروبی کردم در محضر عشق پای کوبی کردم با اینکه مرا همیشه رنجم دادی با این همه حـــال باز خوبی کردم عمری به دل خسته ی من سر نزدی حتی به در خــــــانه ی من در نـــــزدی نفرین به تو ای عشق که بعد از مرگم حتی به ســـــر مــزار من سر نـــــزدی به دوستم حسین با اینکه دلـــم لــــــک زده بر دیـــدارت بر دیده ی خسته ی به شب بیدارت اینبار بیـــــــــــا شکستگی را بــــــردار از دوش همیشه خسته ی تبــــدارت گفتی که خدا حافظ ودل طرد نشد رفتی ونگفتی که دلـــــم مرد نشد با این همه غصه ی ندیدن چه کنم ای عشق بیا تا که دلــم سرد نشد اینبـــــــــــار درون کوچه هـــا داد بزن فریــــاد به اشکی که شب افتاد بزن با بغض شکسته در خودم غرق شدم گرمم شده ای شعر مـــرا بــــــاد بزن آتش به دل خسته ی پرپرشده افتاد سوزی به هوای دیده ی تر شده افتاد وقتی که تن دلهره ی روشن مهـــتاب بر جسم همیشه سبز بی ــسر شده افتاد شهر من بــا شعر گفتن ها در اوج شهر من عرفانی از دریــــــا و موج شهر من شهر دوبیتی گوی عشق شهر فایـــز در دو بخش خور و موج شهر یخی بر چهره ی این شهر یخی جار بزن این بغض شکسته ی مرا دار بزن یک شب تو بیا داغ مرا با خــر خود با حوصله تا پیش خدا بــــــار بزن امام حسین(ع)خطاب به حضرت ابولفضل(ع برخیز تو ای یار وفــــــــادار حسیـن برخیزو ببین این همه اصرارحسین برخیز به کوری دو چشم دشمن یک بار دگر باش علمــدار حسین درمقام حضرت ابولفضل(ع) از هیبت تو کوه وکمـــر تا شده اند از نام تو هر پیـــر وجوان پا شده اند با اینکه به دستان تو شمشیر زدند دستان خدا در تو شکـــوفا شده اند زخم زبان دیوانه شدم بس که زدی زخم زبان تا کی دل خسته ی مرا تـــاب توان بگذار که تا لــــــــحظه ای آرام شود هی قلب مرا این ور وآن ور مکشان برو.....؟؟؟ گفتم که مرا به حال خود وا بگــــــذار بر خاطره های سبـــــــــزمان پا بگـــذار دیدم که دلت راضی اینکــــــــــار نشد پس جرعه ای از عشق خودت جا بگذار دلـــــــــــم هوای سفر دارد این بار با تو دوست داری که.که با من بیایی آیا تو برویم سمت فضــــــــای شفاف آبی ها سفر کنیم با خیـــــــــــال مشترک تا تو بچینیم دوباره روی میز نگــــــــاهی از تو ببین چقدر هـــــــوای تو دارم امـــــــا تو چه بوی عطر خوشی را احساس می کنم واین عطــــــر خبری میدهد که گویـــــــــــــا تو با این وجود بــــــرای تو بلیط گرفتـــــــــــه ام و پــــــر می کنم چمــــدان تو را حتی تو بدرقه ی عشق یک شب از حضور خودم سیر میشود.....میدانم آهسته به یاد تو تکثیــــــــــــر میشود.....می دانم یک شب از تمام خودم ســـــرد میکشد به کنــــار پیوسته گوشه ای سرازیـــــر می شو د....می دانم گاهی به هوای تو می رود به کــــــــــرانه ی دور آهسته به سوی تو تبخیـــــــــر می شود.....می دانم گاهی با شروع غزل در خودم ســـــــــــــبز میشود گاهی با خیــــــال تو زنجیــــر می شود ....می دانم کاش آن شب نرسد آن شب به سرانجــــــــــام طتوع میدانم .میدانم که دلم پیـــــــــــــر می شود.... می دانم با آه ویک نگاه بدرقـــــــــــــــــــــــه ات می کنم ولی دوباره از چشمم ســــــــرازیــــــر می شود..... میدانم در ازدحـــــــــام هوای غریبـــانه ای عــا قبت روی سنگ مــزارم تعبیر می شود ......میدانم آن لحظه های همیشه تکـــــــــرار کردن عشق حالا در خـــــــــاطره ها تصویر میشود................ درد می کشم درد می کشم درد طر حی سفید از یک مرد از مرد هر شب به خیالم زوج می شونـد قـــــــــاب تنها یی و روز های فـــرد آرام روی میـــــز تکــــــان می خورد این چای دلتنگی و این چای سرد فـــــــردا دو بــــــــــاره ازدواج می کند آشفتگی هـــــای آن مـــرد شبگرد تا کی انتظــــــــار در صفحه ی سفید پس کجاست جا قــــــدم های آن مرد من مانــــــــده ام و یک خیــــــــال تهی با یک طــرح سفید یک چای ســرد هـــــوای سربی وخاکستــر دود طنین شعـــر من سردو مـه آلـــود هجوم لحظه هــای وحشی درد و دنیا یی چه بی رنگ وچه محدود کسانی که طبیعت قــــاب کردند میـــــان واژه هــای گنــگ و مسدود خدا یا آنچه دیدم ســـــادگی بود؟ که می شد گوشه ای آهسته نا بود؟ ولی ای کاش بغزم طــاقتی داشت نمی شد عقده اش این گــونه مفقود ترنم های سفید عمر اگر وقت دهد تا که به جا یی برسم دوست دارم زسکوتم به صدا یی برسم من که با غربت شب ســـــر نهانی دارم شاید از غربت شبها به رها یی برسـم من که با اشک سکوتم به تو محتاج شدم چه شود کز پی اشکم به شفــــا یی برسم یا که چون رود در این بستر خا موش سکوت با طنیــــن نفسی تــــــازه به جایــــــی برسم یا که در بستر مرداب دلــــــم دفن شــــــــوم یا که با حجم سکوتم به صدایی برسم روی لبها یم سکوتی خسته است جان سپردن های من آهسته است بس که در خلوت نشینی خوانـده ام در غـــــــروب آرزو جـــــــــــــا مانده ام تا کجا فر یـــــــاد من خواهد نشست تا به کی در انتظــــارم شبنم هست کوچه باغ همنشینی ها کجـــــاست تا به کی فریــــادهایم بی صـــداست اینک ای مهمان خلـــــوت گــــــاه من در میــــــــان حوضه غــــم ها ماه من ای تو مهتابی ترین مهتـــــاب عشق ای ترنــــــم های من در خواب عشق خستگی بر چهــــــره ام فریــــــــاد زد شـــــــاخه های آرزو را بـــــــــــــــاد زد با صدای شاپــــــرک همـــــراز بـــــاش بر طنـــــین شعرهایـــــــــــم ساز باش با نــــــــگاه خود مرا لبریــــــــز کــــــــن با شقـــــــایق های خود گلریــــــــز کن خلــــــــوت مــــن قــــاطی احساس تو غربــــت مــــن همنشین یـــــــاس تـــو. در میـــــــان حــــوض تنهای شبم گــــــــل کن ای فواره ی روح وتنم امشب ای سرشاخه ی بیدار من گــــــــــل کن از دیوار واز تکرار من اینک ای مهتاب زیبـــــــــای شبم در تکلم مانده تکـــــــــرار لبـــــم با بخارم شیشه را حس می کنم شیشه را با درد مونس میکنــــم خاطرات دفتــــــر من آبـــــی است کوچه های خلوتم مهتابی است در درون کوچه ام ولگـــــــرد نیست در عبورش یک نفر شبگرد نیست قلب من سرشار از آلاله هــــــاست ر خت خوابم در میـــان واژه هاست امشب ای آیینه های در حضــــــــور امشب آن لحظــــه های در عبور گــــــــل کنید از این همه دیــــوانگی سر زنــــــان بر بـــــــــــــاور آوارگی تقدیم به (اف ) آن خاطره ها که در سایه ی لبخند معطر بودند در فاصله ی فرصت آیینه و آبی گم شد کوچه ها پنجره ها آبی ها تن دلهره ی روشن شب و همان عطر صمیمانه ی پنهان شبانه نمی دانم چرا............
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت
4:36 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت
2:1 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت
9:33 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت
12:27 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت
9:44 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت
10:33 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت
9:23 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت
8:29 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت
11:23 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت
9:25 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت
1:56 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت
2:25 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت
2:13 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت
9:48 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت
11:48 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت
4:57 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت
6:53 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت
5:4 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت
9:48 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت
9:10 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت
6:45 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت
7:28 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت
12:35 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت
9:5 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت
11:18 قبل از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت
1:15 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت
8:12 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت
8:20 بعد از ظهر توسط تارا| |
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت
7:19 بعد از ظهر توسط تارا|
نمی دا نم چرا
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت
6:42 بعد از ظهر توسط تارا| |


